تبليغاتX
×ســرگیــجـه هـای متــرســک×

×ســرگیــجـه هـای متــرســک×

مترسکی که قرنهاخشک شده برزمینهای بی محصول عادت،گاهی سرش گیج میرود از هجوم کلاغهای اندیشه

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

همین!

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390 توسط پیـمانه جمشیدی|

امروز یه جا خوندم که یکی از دوستام نوشته بود :

خدایا ! چی میشه بذاری شب اول قبر ، قبل از اینکه تو منو سوال جواب کنی ، من از تو چند تا سوال بپرسم؟!

...

روش فکر کردم! یادم به یه چیزی افتاد! کلاس دوم راهنمایی بودیم. معلم علوممون توی امتحان یه سوال داده بود که خارج از درس بود. بعد از جلسه ی امتحان خودمون رو کشتیم که چرا این کار رو کرده! کلی هم خط و نشون براش کشیدیم!!!

هفته ی بعد وقتی ورقه ها رو آورد هممون نمره های خیلی کمی آورده بودیم. شروع کردیم به اعتراض به خاطر همون یه سوال. صبورانه گوش کرد و گفت:

اولا ، این امتحان از 22 نمره بود. در واقع این سوال 2 نمره ای خارج از درس رو گذاشته بودم که ببینم کی جوابش رو میده. و از اونجایی که هیچ کس جواب نداده بود، در واقع برگه های شما ، از بقیه ی سوالها و از همون 20 نمره تصحیح شد.

ثانیا ، جواب سوال خیلی ساده بود. فقط کافی بود توی کلاس یه کم بهتر به درس گوش میدادین. همین!

....

ما طلبی از خدا نداریم! امتحان همیشه از همون جاهاییه که قبلا خوندیم! برای سوالهای فوق العاده هم شاید فقط یه کم باید... بیشتر توجه کنیم! همین!


نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390 توسط پیـمانه جمشیدی|

برف نو ، برف نو ، سلام! سلام!

بنشین خوش نشسته ای بر بام

پاکــی آورده ای امید سپــیــد

همه آلــودگــیست این ایــام...


امروز صبح وقتی از در خونه اومدم بیرون... غافلگیر شدم! اصلا انتظار برف رو نداشتم...

یه لحظه پیش خودم فکر کردم... چه خوبه که گاهی وقتی منتظر نیستی همه جا سفید بشه!

سفید... سفید ِ سفید!


نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390 توسط پیـمانه جمشیدی|

 

"گاهی همه چیز باید از نو تعریف شود! "

کار ساده ای نیست! آدم توی خودش خمیده می شود ، حوصله اش از همه چیز سر می رود! حس می کند همه چیز زندگی اش را آنقدر دیده که دیگر میلی به هیچ کدامشان ندارد! و همه ی اینها به این دلیل است که نو شدن کار سختیست...

ولی... گاهی همه یک مرتبه شروع می کند به نو شدن...

همه ی تعاریف کهنه و متروک ذهن آدمی رنگ و جلایی دوباره به خودشان می گیرند و دیگر هیچ چیز ساده و پیش پا افتاده ای وجود ندارد!

این نو شدن، این دوباره دیدن ، این دوباره رسیدن را دوست دارم! برایم قشنک است وقتی دوباره دلم برای شعرهای سید صالحی می تپد!

برایم قشنگ است که همه چیز را دوباره ببینم! خوب ببینم! برسم به خوبی چیزهایی که میبینم! خوبی صبح! خوبی قلم! خوبی سیاست! خوبی خرداد! خوبی صبر! خوبی کلاغ! خوبی شعر! خوبی تهران!خوبی سادگی! خوبی نگاه! خوبی ... زندگی!

تکراری نمی شوند این خوبی ها چرا که عشق به تکرار نمی افتد !

 

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390 توسط پیـمانه جمشیدی|

سلام خرداد!
آمدی... ماه سرکش تقویم سالهای جوانی...
ماه اشک ها و لبخند های تاریخ سرزمین من... آمدی...
خرداد! این چه طوفانی است که در وجودم به پا می شود بعد از خواندن نام تو...
خرداد! بین خودمان باشد! بین من و تو ...و این روزهای دلتنگ...
دلم بی تاب یاران است. یارانی که سال پیش... وقتی تو آمدی، یکصدا گفتیم: ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم!
گویی... زیر تازیانه ی این یادآوری ها... خشمگین تر میشوم! مصمم تر میشوم...
خرداد! باد شو! نسیم شو... بپیچ توی موهای آشفته شان! نوازش کن گونه های خیسشان را... و بگو من... من دلتنگ! من همچنان ایستاده! صبح اولین روز خرداد وقتی از خواب بیدار شدم گفتم:
مرا عهدیست با جانان، که تا جان در بدن دارم/ هواداران کویش را، چو جان خویشتن دارم...
 
پی نوشت خیلی مهم:
دوستان گلم سلام! میدونم تا امروز ممکنه خیلی هاتون از من رنجیده باشید که چرا مدتیست کمتر بهتون سر میزنم یا حتی برای پستهای جدیدم اطلاع رسانی نمیکنم.
امروز اومدم که بهتون بگم تنها دلیل این موضوع ، فقط گرفتاری های شخصی منه. سرم شلوغه و زمانی که فرصتی برای چرخاندن قلم دارم ، بیشتر صرف پیش بردن داستانهام میشه.
با این همه امیدوارم دوستی های قشنگمون اینجا برقرار باشه...
خردادتون سبز سبز سبز!
 
نوشته شده در یکشنبه 1 خرداد1390 توسط پیـمانه جمشیدی|

 

امروز ۱۲ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۰ یعنی بیست و پنجمین سالروز تولد من است!

من فکر میکنم که چطور بزرگترین جبر زندگی ام را دوست دارم!!! چطور وابسته شده ام به همه ی آن چیزهایی که خارج از اراده و انتخاب من بوده اند.

به دنیا آمدم در کشوری و در شهری که نمی دانستم کجاست!در زمانی که نمی دانستم چه وقت است؟ در خانواده ای که نمی شناختمشان! با ظاهری که یک بار هم ندیده بودمش!

من فکر میکنم که اگر انسان می توانست "شن و ماسه" ی "منطق و احساس" را از معقوله ی ولادتش جدا کند... آیا باز هم همین شناسنامه را داشت؟!

بودن را دوست دارم! و "چطور" بودن برایم مهم است!

 

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390 توسط پیـمانه جمشیدی|

هزار بار دیده ای و نفهمیده ای!

با توام!!! هی... میله ها را تنگ تر کن و سیاه چال ها را تاریک تر...

بارها بهـــار را دیده ای و نفهمیده ای!

سبزها زیر خاک هم که بروند دوباره سر بیرون می آورند... سبزتر... تازه تر...

حالا بساط فولادت را بیاور سر تمام خیابانها و کوچه ها ...

نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390 توسط پیـمانه جمشیدی|

سلام دوستان گلم!

از فرصتی که در ایام تعطیل نوروز دست داد استفاده کردم و به پیشنهاد خیلی از شما عزیزان، بالاخره به عضویت فیس بوک در آمدم.

اما به دلیل اینکه اسم کامل بعضی از شما را نمی دانستم یا تصویرتان را نمی شناختم، ترجیح می دهم شما من را به لیستتان اضافه کنید.

با اسم:  peymaneh jamshidi

 

نوشته شده در جمعه 5 فروردین1390 توسط پیـمانه جمشیدی

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار...

همراهان عزیزم از اینکه در این خانه ی کوچک و صمیــمی با شما و همراه همه ی مهربانی هایتان به دومیــــن بهــــار رسیدم ، حقیقتا خوشحالم!

امیدورام دستان این سال برای شما پــر باشد از شــادی و پیــروزی!

دلهایتان سبز، لبهایتان شکوفه باران و هستی تان بهاری باد!

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389 توسط پیـمانه جمشیدی

دیشب که بــاران می آمد ، شنیدم که رفته ای! گویا خبـر ، قبل از ما به آسـمان رسیده بود!

در گوشـم تکـرار شد که گفتی... هرچه زمســتان بی رحـــم تر ، شکـــوه بهــــــار بیشــتر!

با بهار نمی شود جنگید ، تو راست می گفتی!

اصلا تو همیشه راست می گویی! من همه ی حرفهای خوب و راست را از تو شنیده ام! بهار را هرجای زمین پنهان کنی... لحظه ی روئیدن که برسد، خواهی دید... دم به دم، قدم به قدم... از نفس نفس ِ زمین ، بهار می روید!

تو بهاری! تو در تولد هر جوانه ای! تو را دیگر کجا ببرند که رسم سبز رویش از سر این همه درخت بیفتد؟!

تو پرنده نیستی که اسیر قفست کنند! تو افسانه ی پروازی! تو را چطور می شود از یاد پرنده هایی برد که دیگر گرفتار بن بست ناامیدی نمی شوند؟!

تو خورشیدی! که صبح یک شب ِ هزارساله طلوع کردی و بیدار کردی خفتگی مان را! تو را در سیاهی کدام شب پنهان کنند که صبح فردا دوباره به ما لبخند نزنی؟!

تو شهــامت فریـادی در حنـجـره ی آزادی! مگر می شود تو را از تمــام گـلوها بـرید؟!

تو ... دیریست نه تویی وجود دارد نه من!

عصاره ی وجودمان چکیده در غیرت یک نَــبَــرد!

چطور می شود نبــاشی وقتـی ... هستیـــم .

 

پی نوشت: نمیدانیم کجایی؟! اما همان قدر که ما ایمان داریم تو اســتــوار خواهی مانــد ، تو هم بدان ما ایستاده ایم! ســـبـــز و ابدی!

و دومین پی نوشت:

از دوستان عزیزی که خطی به رسم یادگاری و همدردی برایم گذاشته و می گذارند، ممنونم! از آن بین، دوست عزیز و همیشه سبزم، سرکار خانم زینب حیدری ، شعری از استاد عبدالجبار کاکایی نوشتند که خیلی دوستش داشتم و مناسب این روزها دیدمش! شما هم بخوانید:

من با توام...نه من..که تمام"سکوت ها"
بی اعتنـــا به خط کـشی عنـکبـــوت ها
می بینم اینکه طالع خورشیــد می دمد
بر صحنه تلاطــــم کـــف ها و سـوت ها
می بینم ازدحــــــام شگـــفت کبوتــران
از بین دســــت های بلــــند قنــــوت ها
می بینم اینکه خاطره و خنده می شود
این های و هوی هـرزه ی باد و بروت ها
شیــرین من به تلخــی ازین قصه یاد کن
وقتی که خاک پر شود از طعم تــوت ها

 

نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389 توسط پیـمانه جمشیدی|

هرکس گم کرده ای دارد!

و گاه ، گم کرده اش را آنقدر گم می کند که ناگاه...

یادش می رود گم کرده ای دارد!

فقط گاهی ، هر از گاهی، دلش می لرزد

از نسیم آهی که وزیدن می گیرد

به کویر لب هایی ، که جز خار سکوت ، هیچ ندارد!

*

ولی به وعده ی همان قول معروف که " زمین بیهوده گرد نیست" ؛

یکباره ، یک روز ، می رسی به وعده گاه دیدار ،

با گمشده ای که گم شدنش را فراموش کرده بودی!

*

آری ! گمشده ی من!

اینگونه... بی آنکه بشناسمت، به جا آوردمت!

به جای تمام جاهایی که جایت خالی بود، گذاشتمت!

و لحظه ای که در دلم خون گرم حضور تو فرو ریخت ،

انگار جای پای تو را، در همه ی این سالها ،

توی تمام خطوط مارپیچ مغزم ، یافتم!

 

پی نوشت: یک سال از تولد این وبلاگ گذشت!

دست گرم بودنتان را می فشارم و همراهیتان را قدر می دانم.

 

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389 توسط پیـمانه جمشیدی|

وقت رفتنت ، نگفتی چند شب دیگر - بی ماه و بی ستاره -

بخوابم و بیدار شوم ، می آیی؟!

بغض حادثه ترکید و ... میوه ی فاصله رسید!

فقط گفتی: " می آیم!"

قبول! اما...

تا آن نمی دانم کجای ِ تقویم ، به تردید ِ نیامدنت بگو...

دست از سر خــواب هایم بـــردارد!

تو نیستی! نمی بینی! نمی دانی!

هرشب...

این کابوس سیاه ، موهایم را گره می زند به درشکه ی حسرت ،

و می چرخانـَدم... می کشانـَدم...

توی شهری که بی تو ، بوی مرگ می دهد و تنهایی!

و باز می رسم به همان دریـای تشنـه ی دلــشــوره ،

و ماهیانی که گریه کنان می گویند :

" تو را به خدای آب ها! بگو ، تا آمدن او چند اقیانوس دیگر بگرییم... "

و خورشید ِ روزهای بی تو ، اتفاق روشنی نیست!

و خورشید ِ روزهای بی تو ،...

 هیچ چیز نیست ، جز زن سیاه پوش و آبله رویی که هر صبح...

 در گوشم جیغ می زند:

" بیــــــدار شو! "

و بعد این منم... که با دست و دلی لرزان،

روی دیوار این زندان ، یک روز دیگر را خط می زنم!

امروز هم بی تو ! فردا شاید...

 

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389 توسط پیـمانه جمشیدی|

 قبول نيست ری‌ را!
بيا بی ‌خبر به خواب هفت ‌سالگی برگرديم،
غصه‌ هامان گوشه گنجه بی‌ کليد،
مشق هامان نوشته
تقويم تمام مدارس در باد،
و عيد... يعنی هميشه همين فردا!
نه دوش و نه امروز،
تنها باريکه راهی است که می ‌رود...
می‌ رود تا بوسه، تا نقل و پولکی،
تا سهم گريه از بغض آه،
ها... ری ‌را!
حالا جامه ‌هايت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست،

صبح علی ‌الطلوع راه خواهيم افتاد
می‌ رويم،‌ اما نه دورتر از نرگس و رويای بی‌گذر،
باد اگر آمد
شناسنامه ‌هامان برای او،
باران اگر آمد
چشم هامان برای او،
تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشايد
من از حديث ديو و
دوری از تو می ترسم ...
ری‌ را !

 سید علی صالحی

 

پی نوشت۱: وبلاگ " برادر خاطرت هست ؟ " از سید علی صالحی گفت و مرا به یاد این زمزمه ی شیرین انداخت. از او ممنونم!

پی نوشت ۲ : کتاب دوست محترمم ، نویسنده ی وبلاگ "سیب تجلی" با همین عنوان زیبا منتشر شده است که تهیه کردن آن را به همه ی شما عزیزان توصیه میکنم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389 توسط پیـمانه جمشیدی

 

تقریبا ۱۵ ، ۱۶ سال پیش ... 

http://saghar-jamshidi.blogfa.com/

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389 توسط پیـمانه جمشیدی

 

نه رنســانس لبخــندی در کار است ،

نه تمــدن گفتــگوهای دو نفــره !

اینجا قلمروی سنگی چشمان من است ،

که تبعیــد شده ای از آن ، به متحــجــرانه ترین حُـکم !

*

بار دیگر

دهان نامحرمت راه کج کند به نام من ،

گیــوتیــن پلــک هایم را می بندم

و سر از تن هرزگی های مُــدرنــت جدا می کنم !

*

بوی تند انقراضت که بلند شود ،

تـب انتـقـام می افتد

از سر خاطرات جــذامی ام !!!

 

نوشته شده در سه شنبه 23 آذر1389 توسط پیـمانه جمشیدی|


مطالب پيشين
» ...
» سوال های فوق العاده!
» وضعیت سفید!
» با تو سخن می گویم
» باز آمد... بوی ماه ... حادثه!
» پله ی بیست و پنجم
» این بهار بی زندان
» اطلاعیه!
» سال نو مبـــــــــــــارک!
» آن مرد در باران...
Design By : ParsSkin.com